رضا قليخان هدايت
948
مجمع الفصحاء ( فارسي )
كى شود ملك تو عالم تا تو باشى ملك او * كى بود ز اهل نثار آنكس كه برچيند نثار پردهدار عشق دان اسم ملامت بر فقير * پاسبان در شناس آن آب تلخ اندر بحار نيست عشق لاابالى را دران دل هيچ جاى * كه هنوز اندر صفات خويش ماندست استوار دير شد تا هيچكس را از عزيزان نامدست * بىزوال ملك صورت ملك معنى در كنار صد هزاران كيسهء سوداييان در كوى عشق * از پى اين كيميا خالى شد از زر عيار اى بسا غبنا كه اندر حشر خواهد بود از آنك * هست ناقد بس بصير و نقدها بس كمعيار باش تا كل يا بى آنها را كه امروزند جزو * باش تا گل بينى آنها را كه امروزند خار گرچه پيوسته است بس دور است جان از كالبد * گرچه نزديك است بس دور است گوش از گوشوار حرص و شهوت از تو بيدار و تو خوش خفته مخسب * چون پلنگى در يمين دارى و موشى در يسار مال دارى ليك روى است و ريا اندر بنه * كشت كردى ليك خوكست و ملخ در كشتزار خشم و شهوت مار و طاووسند در تركيب تو * نفس را اين پاى مرد و ديو را آن دستيار كى توانستى برون آورد آدم را ز خلد * گر نبودى راهبر ابليس را طاوس و مار